|
دلم برای بی کسی هایم می گرید: در غروب سرد زمستان که ابر آسمان مانند چشمانم گریان می شود . قطرات اشک هایم در هیاهوی ترنم باران گم می شوند و احساس می کنم آسمان با این همه بزرگی اش تنها مرا مانند خود گریان می بیند. ای آسمان تو دیگر چرا؟؟ آن زمان که تقدیر، دست مرا از دستان عشقم جدا کرد!! چرا حرفی بر زبان نیاوردی؟؟ چرا اشکی از آن دریای چشمانت برایم نریختی، تا بفهمیم آری ، دل شکستن سخت است. در آن هنگام که عشقم دستهایش را برای همیشه رها کرد، چشمانم را بستم و با خود گفتم دیگر نمی خواهم چیزی را ببینم. دلم برای عشقم رفت بی آنکه بداند دوستش داشتم و به حد پرستش می پرستیدمش او رفت بی آنکه بداند با رفتنش زندگی دیگر برایم رنگی ندارد او رفت بی آنکه بداند .... آه زمانه ،آخرین بازی ات را هم با من کردی. باورم، آرزو هایم را دفن خواهم کرد ، دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب عکس چشمانت را به پستوی زمان خواهم سپرد. نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ی ورود هیچ نگاهی را به هیاهوی خاطراتمان نخواهم داد. اما کــــــاش قبل از رفتنت به پرستو های شهر بسپاری برق انتظار را در چشمانشان نگاه داردن تا شاید رفتنت را "برگـــشـــتـــی دوبــــــــاره بــــــاشـــــــد" نوشته اصلی: مریم (رویا) پولادوند
|
ABOUT ![]()
التماس از خدا "عزت" است MENU
Home
|