تبليغاتX
از خاموشی تا فریاد

از خاموشی تا فریاد

ساحل دلتو بسپار دست خدا; خدا خودش بهترین قایقشو واست میفرسته

دو دوست با پای پیاده از جادهآ­ای عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد.

 دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شدد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شنهای بیابان نوشت:
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره سنگی این جمله را حک کرد:
امروز بهترین دوست من جان مرا نجات داد.

 دوستش با تعجب از او پریسد: بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شنها صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را بر روی صخره حک می کنی؟

دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا
بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وفتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد
.

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت14:49توسط فریــــــــاد | |



پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.
خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن.
ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.
بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.
ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور.
تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش.
سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش.
شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.
حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر.
ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن.
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش.
دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش.
زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش.
ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟
موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.
آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس.
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن.
دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.
سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد.
مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر.
صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.
بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر.
ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است.
تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.
رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان.
تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.
محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است.
.... و هدفمندترین کلمه "موفقیت"است... پس پیش به سوی آن.

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت11:36توسط فریــــــــاد | |



خدایا کفر نمی گویم، پریشانم

چه ما خواهی تو از جانم

مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میشکد انکس که انسان است

.و از احساس سرشار است.

دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت20:8توسط فریــــــــاد | |



سلام به همه.... خوبید من که عالیم.... راستی چندتا خبرخوب براتون دارم البته هر چند تاریخ گذشتست ولی خوب.... 7 شهریور تولد یکی از بهترین دوستام عفیفه خانوم و نامزد کردن دوست دیگم حبیبه بود... 8 شهریور تولد خودم... و همین پریروزم چهارشنبه نتیجه کنکور اومد که من و یکی از دوستام یه جا قبول شدیم بعلاوه خاله دختر خودم اونم بالاخره قبول شد.... اما روز جالبی نبود اخه یکی از دوستام خیلی خیلی خونده بود همونی که هفتم تولدش بود ولی متناسفانه قبول نشد حیف شد خیلی حیف.... خلاصه کلی ناراحت شدیم....

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت17:10توسط فریــــــــاد | |



عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبزِ خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،

ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،

زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت14:49توسط فریــــــــاد | |



نیمه شب مست میگذشتم از در ویرانه ایی

تا که چشمم خیره شد بر سر چراغ خانه ایی

نرم نرمک پیش رفتم تا کنار پنجره

تا که دیدم صحنه ی ویرانه ایی

پدری پیر و فلج افتاده اندر گوشه ایی

مادری مات و مبهوت همچو پروانه ایی

پسری از سوز سرما میزند دندان به لب

دختری مشغول عیش خویش با بیگانه ایی

از ان پس سوگند خوردم تا که مست، نروم سوی ویرانه ایی

تا نبینم دختری عصمت فروشد بهر نان خانه ایی

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت15:45توسط فریــــــــاد | |



نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

   نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم 

 که از خاک گلویم سوتکی سازد 

 گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش 

 تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

 و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد 

 تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را ...

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت17:25توسط فریــــــــاد | |



 

یاد سهراب بخیر...

 

شعر او زیبا بود......

       شعر من تکرار است..... 

                   جرم من تقلید است....

                            لا اقل حرف دل است....

 خوب میدانم که سهراب مرا میبخشد......

 

 

آخر او حرف دلش را زد و رفت...

                              حرف من جا مانده است....

                                   پس چنین میگویم:

               اهل شعرم....                           اهل تنهایی و درد.... 


                                 پیشه ام فریاد است!!


  کاسبم.....

               کاسب دل....

                                  صادراتم شادی.....

                                                          وارداتم غم و درد....


 دوستانی دارم....

       سردتر از سردی برف.....

                       گاه گاهی یخشان میشکند......    

                                        گاه گاهی دلشان میسوزد......

                                          ولی از روی ترحم!!!


  سرزمینی دارم ....                   

                      مردمانش همه دوست.....    

                                            ولی از روی ریا.......


                                               خنده ام میگیرد!؟!


                 دلشان مرده ولی ،لبشان خندان است.....


      گله از اهل تماشا دارم......

                               گله از این همه حاشا دارم......


                                                  خنده ام میگیرد!؟!


    من خودم اهل تماشا هستم.....

                  گاه گاهی دلی میسازم.....

                                میفروشم به شما.....

                                        تا به آواز صداقت که در آن زندانیست....

                                                    دل بی مهر شما تازه شود......


                                       چه خیالی.....

                                       چه خیالی.....


       خوب میدانم دلتان بی مهر است.....

                      پس کلام آخر......

 

                                دل من میخواهد،حرف آخر سخن او باشد......


                                    یاد سهراب بخیر.....او چنین میگوید:

                                 کار ما نیست شناساایی راز گل سرخ......

                      کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.....

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت18:26توسط فریــــــــاد | |



 

 

 

 

 

 اقرا باسم ربك الذي خلق...

بخوان!

ـ محمد درهراسي و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:‌بخوان!

ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم.

صدا پاسخ داد:

ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان

و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به

آدمي آنچه را كه نمي دانست بياموخت.........

و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند.

ـ هنگامي كه از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه

 الوهي عشق بر خود مي لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه

كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:

ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي كنم!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت0:42توسط فریــــــــاد | |



 

گفتم : بازی بدون گل هم بی جاذبه است.

گفت : زندگی بی گل از آن بی جاذبه تر است .

گفتم : گل زندگی به چیست ؟

گفت :عمر ما یک میدان مسابقه است . فرصت هایی که

ما پیدا می کنیم هر کدام مثل یک پاس است از بی عرضگی

ماست اگر نتوانیم گل بزنیم !

گفتم : پس با این حساب ما کلی پاس خراب کرده ایم و

نتوانسته ایم گلی بزنیم . حیف از ان همه پاس های قشنگ

و فرصت های طلایی !

گفت : درست است هدر دادن عمر بدتر از خراب کردن پاس است .

به ما خیلی پاس می دهند ولی ما آبشارزن نیستیم و پاس ها

را خراب می کنیم .

هدر دادن هر نعمت ، خراب کردن یک پاس است .

گفتم : رفتی تو والیبال !...

گفت : بازی بازی است  دیگر ، چه فرقی می کند ؟

آن جا گل می زنند ، این جا آبشار .

عمده خراب کردن پاس هاست که داریم !

گفتم : دنیا واقعا بازیچه است .

گفت : ولی زندگی ، بازی نیست !...

اگر هم بازی باشد یک بازی جدی است !

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت17:23توسط فریــــــــاد | |



پسرک یک شب به آشپزخانه رفت و کاغذی را به مادرش داد . مادر دست هایش را خشک کرد و  کاغذ را گرفت و فهرست بلند بالایی را روی آن دید  .
برای زدن چمنها : ۵ دلار
برای تمیز کردن اتاق : ۱ دلار
برای خرید از مغازه : ۵۰ سنت
برای نگهداری از بچه : ۲۵ سنت
برای بردن آشغال ها : ۱ دلار
برای گرفتن کارت صد آفرین : ۵ دلار
برای تمیز کردن حیات : ۲ دلار
جمع: ۱۴دلار
این مادر قلمی را برداشت و پشت کاغذ پسرک نوشت :
برای نه ماهی که تو را در شکمم حمل کردن : بدون هزینه
برای تمامی شبهایی که بالای سرت بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم : بدون هزینه
تمامی دورانی که برایت تقلا کردم و به خاطرت اشک ریختم : بدون هزینه
خریدن اسباب بازی : بدون هزینه
پختن غذا : بدون هزینه
پاک کردن بینی تو : بدون هزینه
جمع : بدون هزینه
و نهایتا قیمت عشق حقیقی : بدون هزینه
پسرک اینها را خواند ، حسابی  اشکش در آمد . قلم را از دست مادرش گرفت و زیر همه آن ها نوشت :

 


(( تمامی هزینه ها پرداخت شد ! ))

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت18:29توسط فریــــــــاد | |



 

خدايا !
ذهنم پريشان است ،
قلبم بي قرار است ،
افكارم شوريده اند و درمانده ام

پس رشته زندگي ام را
به دست هاي امن تو مي سپارم
آنگاه توفان مي خوابد
و آرامش تو ، حكفرما مي شود . .....

خداي من !
پاكم كن
تا تو را با انجام كارهايي كه به من سپرده اي ،
ستايش كنم .
مبادا كه در خدمت گزاري تو
نا شكيبا و دلخسته شوم .
اين ، راه آرامشي ست كه بالاتر از درك آدمي است

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت13:41توسط فریــــــــاد | |



خوش به حال عروسکا تو دنیاشون غم ندارن .


عروسکا تو دنیاشون مهر و وفا کم ندارن


خوش به حال عروسکا تو دنیاشون جنگ ندارن .


اونا تو خواب شبشون شمشیر و تفنگ ندارن


خوش به حال عروسکا اونا محبت بلدن .


اگه کسی حقشو خواست تو دهنش نمی زنن


خوش به حال عروسکا چون شبا کابوس ندارن .


دنیای اونا روشنه واسه همین فانوس ندارن


خوش به حال عروسکا اونا با گل ها آشنان .


اینقدر دلشون صافه که دوست خود پرنده هان


خوش به حال عروسکا یه دنیای ساده دارن .


شبا با یه خیال خوش چشما رو روهم می ذارن

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت21:30توسط فریــــــــاد | |



سناریوهای زیر تلاش می‌کنند که دیدگاه شما نسبت به عشق را توضیح دهند.

 

http://i38.tinypic.com/29ynj1u.jpg

 

با دقت و صداقت به سوالات پاسخ داده و جواب هر نظر خود را در اخر ببینید...

برای دیدن تست به ادامه مطالب بروید...

از دست ندید...


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت16:57توسط فریــــــــاد | |



 

عصر یک جمعه لگیر دلم گفت بگویم

بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است

چرات آب به گلدان نرسیده است

و هنوزم که هنوز است

 غم عشق به پایان نرسیده است

بگو حفظ لخسته ز شیراز بیاید

بنویسد که هنوزم که هنوز است

چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است

چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار

دل هر بی دل آشفته شود

پس کجایی گل نرگس


روزی بر صفحه تقویم ها خواهند نوشت تعطیل

روز ظهور قائم آل محمد

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت17:30توسط فریــــــــاد | |



لا لا لا لا نخواب سودی نداره
همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه
که ماه غصه اش نشه تنها بیداره

لا لا لا لا نخواب باز هم سفر رفت
نمیدونم به کارون یا خزر رفت
فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت

لا لا لا لا نخواب میدونه جنگه
دست هر کی میبینی یه تفنگه
یه عمره دور چشماش گشتم اما نفهمیدم که اون چشما چه رنگه

لا لا لا لا نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره با ما
بشین باز هم دعا کن واسه اون که ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها

لا لا لا لا نخواب اون راه دوره خدا میدونه که حالش چه جوره
توی خلوت میگم اینجا کسی نیست خداییش که دلم خیلی صبوره

لا لا لا لا نخواب تیره است چراغم مثل اتشقشان میمونه داغم
به جون گلدونا کم غصه ای نیست
هزار شب شد هزار شب شد نیومد باز سراغم

لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نیست
دل دیوونه داشتن که خطا نیست
میگن دست از سرش بردار نمیشه اخه عاشق شدن که دست ما نیست

لا لا لا لا نخواب تنها میمونم کاش اون قدر چشماتو بدونم
چرا چشمات پر خشم عزیزم مگه من مثل اون نامهربونم

لا لا لا لا نخواب ماه رو نگاه کن
من اسفند رو میارم تو دعا کن
بگو برگرده پیش ما بمونه کتاب حافظ رو بردار و وا کن

لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه همیشه عمر خوشبختی کوتاهه
میگن با یه فرشته اونو دیدن دروغه جون دریا اشتباهه

لا لا لا لا نخواب تلخ جدایی کمر خم میشه زیر بی وفایی
تو بیدار باش همه تو خواب نازن برای کی بخونم پس لالایی

لا لا لا لا نخواب تنهایی زرده اگه طولانی شه مثل یه درده اگه چشم انتظار باشی که
هیچی دروغ میگی به دل که بر میگرده

لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله مثل بارون پای نخل وصاله
من و تو هم شب و هم قلب و کشتیم ولی اون چی ؟ چقدر اون بی خیاله

لا لا لا لا نخواب دنیا خسیسه واسه کم ادمی خوب مینویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه

لا لا لا لا نخواب عاشق یه سیبه همیشه سرخ و تب دار و غریبه
تا اون بالاست رسیده است اما تنهاست پایین هم که بیوفته بی نصیبه

لا لا لا لا نخواب اینجا سیاهی پر اما تو تنگه قصه ماهی


مربم حیدرزاده

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت16:44توسط فریــــــــاد | |



برای دیدن ادامه عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید....

 


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت16:40توسط فریــــــــاد | |



رفت

 

کلاس ادبيات معلم گفت:

فعل رفت را صرف كن!!!

رفتم،رفتي، رفت...

ساكت ميشوم....!

ميخندم...!

ولي خنده ام تلخ ميشود!!!

استاد داد ميزند ، خوب بعد...

ادامه بده!!!!....

و من ميگويم:

رفـــت....

رفـــــت.....

رفــــــت.......

رفـــــــــت.........

و دلم شكست...

غم رو دلم نشست...

رفـــت...

شاديم مرد...!

شور از دلم برد...!

......

.........رفـــــت....

..............رفـــــت.....

رفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت.....

و من ميخندم و مي گويم:

خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته است به ان، ميخندم

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت20:7توسط فریــــــــاد | |



شکایت

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت20:19توسط فریــــــــاد | |



 

تو را گم ميکنم هر روز و پيدا ميکنم هر شب

بدينسان خواب ها را زيبا ميکنم هر شب

دلم فرياد ميخواهد ولي در گوشه اي تنها

که بي آزار با ديوار نجوا ميکنم هر شب

کجا دنبال عشق ميگردي؟؟؟

که من اين واژه را تا صبح معنا ميکنم هر شب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت15:33توسط فریــــــــاد | |



سلام....

از این به بعد هر از چند وقتی یه داستان زندگی یه بنده خدایی و با نظر مشاورش براتون میزارم و امیدوارم که بخونید و خودتون و جای اون بزارین یا بهش کمک کنید ، همین که نظر بدین شاید یکی دیگه بیاد و بخونه و براش کلی تجربه باشه...

نظرتون در مورد داستان باشه...

 

دوستان گلم سلام

امیدوارم که همیشه خوب باشید و قدر تک تک لحظاتتون رو بدونید. شاید کسایی مثل من که کسی رو از دست دادن مفهوم این جمله رو خوب درک کنن.

 

راستش این قدر دلم گرفته که ممکن هر کاری بکنم.خیلی بده که آدم یه هم زبون نداشته باشه.

 

سه سال پیش دوستم از امریکا برگشت ایران. دختری که خیلی کم از فرهنگ خودش می دونست. کسی که خیلی کند فارسی حرف می زد . اول سال تحصیلی بود و طبق معمول همیشه چند نفر از خارج از کشور داشتیم که این دفغه غزل هم جزشون بود.نمی دونم چرا اما از من خوشش اومد و خیلی زود باهام صمیمی شد منم نهایت سعی ام می کردم که بتونه درسها رو بفهمه خلاصه با هر بدبختی بود کم کم همه چیزو یاد گرفت چند ماهی از اومدنش می گذشت که یه شب مثل هر شب خونه ی یکی از اقوام دعوت شد و خلاصه خستتون نکنم با یکی از پسر های فامیل دوست شد. بعد از یه مدت شب ها همه با هم چت می کردیم و من هم با سینا اشنا شدم. پسر خوبی بود و در کل مشکل خاصی نداشت .تنها چیزی که منو نگران می کرد این بود که غزل بد جور بهش علاقه مند شده بود .اما سینا اصلا صحبتی از این که این رابطه چی می خواهد بشه نمی کرد. منم چون غزل و این طوری می دیدم تصمیم گرفتم شماره ی سینا رو بگیرم و باهاش جدی صحبت کنم و بعد به غزل همه چیزو بگم و همین کارو کردم اما شما فکر کنید یه دختر بی تجربه چه میدونه وقتی خانواده خونه هستن نمی تونه به یه پسر زنگ بزنه!

 

 یا امکان داره که گوشی رو بردارن من احمق وقتی خونه خیلی شلوغ بود رفتم سراغ تلفن و زنگ زدم (خیال می کردم چون همه سرشون گرمه حواسشون به من نیست اما چه فکر بچه گانه ایی).داشتم با سینا صحبت می کردم که خواهرم فهمید.گوشی رو برداشته بود و......................وای که چه بلاهایی به سر من و غزل بیچاره  از همه جا بی خبر اومد. خواهرم یک راست زنگ زد به غزل و هر چی از دهنش در اومد بهش گفت و بعد هم من شب و روزم یکی شده بود از همه بدتر غزل و اکثر دوستام فکر کردن من با سینا دوست بودم .. به غزل خیانت کردم چه روزایی به من گذشت فقط خدا می دونه فکر کنید کاری رو نکرده باشید اما محکوم باشید. چند ماه گذشت و من و غزل اشتی کردیم و من عذر خواهی بابت کاری رو که نکرده بودم کردم.چند سال گذشت دیگه پشت دستمو داغ کردم که قاطی این جور ماجراها بشم تا این که غزل تصمیم گرفت از ایران بره واسه  همیشه و رفت. توی این مدت دیگه هیچ دخالتی توی رابطه  اون و سینا نکردم. تنها شنیدم سینا رفته فرودگاه و مامان غزل همه چیزو فهمیده و به غزل گفته دیگه نمی زارم بیای ایران.اون رفت بعد از چند روز برام آف لاین گذاشت به سینا زنگ بزن و بهش بگو من کجام و حالم خوبه و............ اما من این کارو دادم به یکی از دوستام و اون بهش گفت..یک سالی می شد که غزل رفته بود.

 

یه شب نت بودم که سینا هم آن  لاین بود و من هم یه دفعه بهش پ.م. دادم که ای کاش نمی دادم نمی دونم چرا و چطوری باز شروع کردیم چت کردن اوایل نا منظم اما بعد هر شب یه طوری بود که اگه یه شب من نمی رفتم یا اون نمی یومد نگران هم می شدیم اوایل هنوز فامیل دوستم میدیدمش اما بعد همه چیز تغییر کرد بهش بد جور علاقه مند شده بودم تمام زندگیم شده بود سینا  اون هم دوستم داشت اما خوب هر دو غرور داشتیم و من منتظر بودم اون غرورشو بشکنه او ن هم منتظر من بود. شبی 1000 بار غیر مستقیم می گفتیم همدیگرو دوس داریم

 

روابطمون بیشتر شد تصمیم گرفتیم با هم باشیم همدیگرو ببینیم

 

اما ای کاش نمی رفتم شاید اگه نرفته بودم هنوز هم داشتمش!از روزی که دیدمش شد یکی دیگه هر کاری می کردم که اگه از من خوشش نیومده بگه اما می گفت تو همون کسی هستی که بودی اما...........

در مورد رابطمون با کسی صحبت نکرده بودم اما یه روز به دوستم گفتم و اون اینقدر برام دلیل اورد که من هم تا لحظه ای که به سینا چیزی نگفته بودم خیالم راحت بود اما به محض این که بهش گفتم پشیمون شدم اما دیگه دیر شده بود بهم گفت:نیکا می دونی چی شد که تغییر کردم ؟اون روزی که تو رو دیدم شبش خواب غزل  دیدم ناراحت بود از اون روز همش توی فکرش هستم نمی تونم فراموشش کنم.

 

فرداش بدترین روز زندگیم بود چه طوری فراموشش کنم ؟اصلا می شه فراموشش کرد؟

 

بالا خره نتونستم و بهش زنگ زدم انگار نه انگار اما بعد از یه مدت جواب نداد. سرد شد . اون قدر که باورم نمی شه که این همون سیناس از یه طرف می گم شاید بین وجدانش و من گیر کرده از یه طرف هم می گم هنوز هم به غزل فکر می کنه  نمیدونم چی کار کنم ؟شاید بعضی از شما دوستان گلم از من ناراحت شده باشید اما می دونم که می دونید دوست داشتن ارادی نیست. 4 ماه گذشته اما هنوز حتی برام کم رنگ هم نشده .هر شب اینقدر بهش فکر می کنم که خوابشو می بینم .کمکم کنید بگید چی کار کنم . حاضر نیستم جز اون با کسی باشم اصلا نمی تونم حتی فکر کسی رو بکنم .کمکم کنید خواهش می کنم

 خیلی ممنونم که چشماتونو خسته کردید. با راهنمایی های شما کمک بزرگی به من می شه.

 

موفق باشید نیکا

 

نظر مشاور :


 

با سلام خدمت شما دوست عزيزم و ديگر سروران گرامي

 

   داستان شما حاكي از عشقي يكطرفه و در عين حال غم انگيز بود.عشقي كه از ديد طرف مقابل نه تنها عشق نبوده بلكه سرگرمي وتجربه ولذت آني بيش نبوده است ديگر اين كه شما بايد اين مسئله را در نظر ميگرفتيد كسي كه به دوست شما خيانت كرده و با وجود ايشان با شما هم ايجاد ارتباط كرده شايسته اعتماد نيست هرچند كه شما هم پا روي حق گذاشتيد و به دوست خود از پشت خنجر زديد و در اين بين توقع اين را داريد كه زندگي به كام شما باشد.دوست عزيزم اين را بدان كه بار كج هيچگاه به منزل نمي رسد و اساس اين خانه بد بنا گشته و آخر جايي فرو مي ريزد پس چه بهتر كه قبل از اينكه اين مسئله به وقوع بپيوندد خود شما جلوي فروپاشي آن را بگيري و خود را نجات دهي

 بر فرض اينكه اگر اين رابطه حتي اگر شكل مي گرفت و از هم نمي پاشيد هيچگاه نمي توانستي به تداوم آن مطمئن باشي چرا كه ريشه اين درخت بسيار سست است و اكثر دوستيهائي كه بر اساس اينترنت و رابطه اي ..... شكل       مي گيرد و بر پايه منطق و عقل نيست و فقط بر پايه احساس بنا شده وشناخت در آن نقش ندارد خيلي زود ميگسلد. اگر اين آقا سينا آدم وفاداري بود به خود غزل وفا مي كرد و با شما دوست نمي شد و بعد كه با شما دوست شد اگر قابل اعتماد بود بعد از اين همه مدت كه با شما ايجاد ارتباط كرد با شما بهم نمي زد و شما اينقدر زود به قول معروف دلش رو نمي زديد پس چنين فردي شايسته دوست داشتن نيست و اگر نظر بنده را مي خواهيد حتي ارزش فكر كردن را هم ندارد

 

پس شما دوست گرامي  :

اولا -هميشه طالب فردي باش كه خواهان شما باشد كه هيچ رابط يكطرفه اي دوام ندارد و آنچه كه نپايد شايستگي را نشايد

 

دوما - بر فرض گيريم اين رابطه بين شما از اول شكل گيرد تا كجا مي خواهي پيش بروي آيا فكر مي كني اين فرد با شما ازدواج مي كند يا اين كه ميخواهي مادام العمر با او دوست باشي و جوانيت را به باد دهي فقط بخاطر يك رابطه وعمرت را به بهاي ناچيز به تاراج دهي

 

سوما - انسان بايد در هر لحظه از شرايط زندگي از نيروي تعقل و انديشه بهره گيرد تا كارش به اين جا نرسد و حال كه به اينجا رسيد از اين شكست پلي بسوي موفقيت بسازد نه اينكه روحيه خود را ببازد و خود را به ورطه هلاكت روحي بكشاند

 

دوست عزيزم در پايان از شما مي خواهم به جاي اينكه غصه بخوري و زندگي را به كام خود تلخ كني و هميشه در حسرت عشق از دست رفته باشيد كمي منطقي و عقلاني فكر كنيد و دز زندگي فردي كه شايسته دوست داشتن و زندگي كردن است براي خود انتخاب كنيد كه هم عمرت را به بهاي ارزان نفروخته باشي و هم از زندگي كمال رضايت را پيدا كني و هم اينكه آينده زيبا ، سالم ودلنشين براي خودت بسازي و همانگونه كه طرف مقابلت در ديدگان شما دوست داشتني به نظر آيد شما هم در قلب و روح فرد مورد نظر آينده تان به زيبايي شبنم و به دلنوازي نسيم بهاران باشيد

 

به اميد دريائي بودن تمامي دلها 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت0:27توسط فریــــــــاد | |



۱-اسکرین سیور سه بعدی فانوس دریایی Lighthouse Point 3D Screensaver v1.1

۲-Globey - On the Roll - بازی اژدهای اسیر

۳-38 والپیپر زیبا از موضوعات مختلف

۴-پخش فايلهاي صوتي و تصويري DVD با Nvidia DVD Player v2.55

۵-ضمیمه بایت روزنامه خراسان شماره 41

۶-DirectX 10 NCT Release 2 for Windows XP Final

۷-نمایش و ويرايش حرفه اي تصاوير با ACDSee Pro 2.5.332

۸-26 والپیپر زیبا از طبیعت Nature Wallpaper

۹-تشخیص و تست زنی قطعات سخت افزاری EVEREST Ultimate Edition.4.60 Build 1500

۱۰-پنجره ای بروی اروپای قرون وسطی باز کنید Dutch Windmills 3D Screensaver 1.0.2

۱۱-نرم افزار همه فن حریف MegaView 10.0.904

۱۲-123 تصویر بسیار دیدنی از 3 کشور زیبای دیدنی مصر ، فرانسه ، ژاپن

۱۳-تغییر دسته جمعی تصاویر PixFiler v5.2.6

۱۴-حبوب ترین نرم افزارهای فشرده سازی WinZip Pro v12.0 Build.8252

۱۵-ویرایشگر و پردازشگر تصاویر LightCrafts LightZone v3.6.1.9430

۱۶-مجموعه بازیهای یک نفره MahJong Suite 2008 v.5.2

 


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت22:19توسط فریــــــــاد | |



پنج وارونه چه معنا دارد؟


خواهر کوچکم از من پرسید؟


من به او خندیدم!


کمی آزرده و حیرت زده گفت:


روی دیوار و درختان دیدم...


باز هم خندیدم!


گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه


پنج وارونه به مینو می داد...


آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید!


بغلش کردم و بوسیدم و با خودم گفتم!!!


بعدها وقتی غم


سقف کوتاه دلت را خم کرد


بی گمان می فهمی


پنج وارونه به چه معناست...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت15:49توسط فریــــــــاد | |



صدا کن مرا که صدایت زیباترین نوای عالم است،

 صدا کن مرا که صدایت قلب شکسته ام را تسکین میدهد،

 صدا کن مرا تا بدانم که هنوز از یاد نبرده ای مرا ،

 نشسته ام تا شاید صدایم کنی و محبت بی دریغت را نثارم کنی

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت1:12توسط فریــــــــاد | |



vadaa

 

اینم یکی دیگه از کارام نظر بدیناا....

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت1:8توسط فریــــــــاد | |



صدا کن مرا که صدایت زیباترین نوای عالم است، صدا کن مرا که صدایت قلب شکسته ام را تسکین میدهد، صدا کن مرا تا بدانم که هنوز از یاد نبرده ای مرا ، نشسته ام تا شاید صدایم کنی و محبت بی دریغت را نثارم کنی

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت16:44توسط فریــــــــاد | |



اینم از اون عکسی که مدیر اصلی دیروز بهتون گفته بود........

امیدوارم خوشتون بیاد...

نظر یادتون نره..

bi vafa-tavalood-e

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت13:56توسط فریــــــــاد | |



سلام...

امروز بعد از مدتها اومدم و یه گشت و گذاری توی نت کردم...

امروز روز تولدم بود و از اون کسائی که انتظارش و داشتم هیچ تبریکی نشنیدم...

مث پارسال...

پارسالم یکی از صمیمی ترین دوستام با وجودی که میدونست تولدمه اما یه تبریک خشک و خالی هم بهم نگفت...

امسال خیلی منتظر همچی روزی بودم تا یه غریبه ی اشنا تولدم و بهم تبریک بگه...

اما هیچ خبری ازش نشد...

ولی برام مهم نیست دنیا دو روزه و میگذره...

همین الانم اس ام اس یکی از دوستام دستم رسید که تولدم و تبریک گفته بود...

 

لحظات شادی خدا رو ستایش کن...

لحظات سختی خدا رو جستجو کن...

لحظات ارامش خدا رو منلجلت کن...

لحظات درد اوردبه خدا اعتماد کن...

و در تمام لحظات خدا رو شکر کن...

تولد تولد تولدم مبارک....

مبارک مبارک تولدم مبارک...

 

از طرف اونی که تنهاست و تنها میره...(مدیر اصلی جورواجور)....

همین امروز و فردا منتظر یه عکس به خاطر همین موضوع باشین...

خداحافظ تا فرداها....

 

همین جا از عزیزانی که نذاشتم وبلاگم خالی از اپ های جدید بمونه تشکر میکنم...

 

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت22:10توسط فریــــــــاد | |



تو ای عشق و ای تمام وجودم

تو بود و نبودم...

فدای رخ تو، همه عالم...

 

بیا بنگر بر دلِ غمدیده که لیلی ندیده

ز غم چه کشیده

به این عالم...

 

یک دم بنگر حال زار مرا

بی قرار مرا

ای تمام امیدم

تو صبح سپیدم

ز نرگس چشمت ببین چه کشیدم...

 

یا ابا صالح مَدَدی

یا ابا صالح مَدَدی

یا ابا صالح مَدَدی

    یا ابا صالح

 

مرا راهی کن، سوی میخانه

بده پیمانه

به این دیوانه

تو یا ساقی

 

مرا راهی کن سوی میخانه

بده پیمانه

به این دیوانه

تو ای ساقی..

 

تو میدانی ز عشقِ تو که خمارم

پیاله ندارم

که دار و ندارم

تویی ساقی

 

بنگر مرغ لب بسته من منم

دل شکسته منم

تا سحر بیدارم

سر به زانو دارم

از تو دارم ای گل

هر چه که دارم...

 

یا ابا صالح مَدَدی

یا ابا صالح مَدَدی

یا ابا صالح مَدَدی

     یا ابا صالح

 

مرا راهی کن سوی میخانه

بده پیمانه

به این دیوانه

تو ای ساقی..

 

تو میدانی ز عشقِ تو که خمارم

پیاله ندارم

که دار و ندارم

تویی ساقی

 

بیا بنگر بر دل من

بنگر بر دل غمدیده

که لیلی را ندیده

که ز غمها چه کشیده

چو به این عالم

 

یک دم بنگر حال مرا

بی قرار مرا

ای تمام امیدم

تو صبح سپیدم

ز نرگس چشمت ببین چه کشیدم...

 

ای جان من

غرق سودای تو

وین تماشای تو

دل ندارد ذوق گفتگویت

 

بی جلوه ات، ارزو بی حاصل

بی تو در باغ دل

خود بروید سرو، ارزویت

 

گر در کویش برسی، برسان

این پیام مرا

ای چراغ رویت

من ندارم دیگر

تاب این شب های

سرد و خاموش

 

هرگز، هرگز، باور نکنم

عهد و پیمان ما شد، فراموش

 

یا ابا صالح مَدَدی

یا ابا صالح مَدَدی

یا ابا صالح مَدَدی

     یا ابا صالح

 

مرا راهی کن سوی میخانه

بده پیمانه

به این دیوانه

تو ای ساقی..

 

تو میدانی ز عشقِ تو که خمارم

پیاله ندارم

که دار و ندارم

تویی ساقی

 

یک دم بنگر حال زار مرا

بی قرار مرا

ای تمام امیدم

تو صبح سپیدم

ز نرگس چشمت ببین چه کشیدم

 

انجا که نام مهدی نیست، قرار نه!

فرار باید کرد!...

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت16:47توسط فریــــــــاد | |



زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی شاد باشم یا غمگین
به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم نگاهم که به اینه گره می خورد جمع شدن قطره قطره تو را دیدم و اینکه آماده باش برای جدایی باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری
بهانه چشمهایم کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو تا من هم به پاس مهربانی ات قطره ای دیگر نثارت کنم نمی دانم اگر روزی نیایی کدامین دست گونه های خشکیده مرا سیراب می کند.........

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت19:14توسط فریــــــــاد | |