|
پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
خدایا کفر نمی گویم، پریشانم چه ما خواهی تو از جانم مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا تو مسئولی خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی میشکد انکس که انسان است .و از احساس سرشار است. دکتر علی شریعتی
سلام به همه....
خوبید من که عالیم....
راستی چندتا خبرخوب براتون دارم البته هر چند تاریخ گذشتست ولی خوب....
7 شهریور تولد یکی از بهترین دوستام عفیفه خانوم و نامزد کردن دوست دیگم حبیبه بود...
8 شهریور تولد خودم...
و همین پریروزم چهارشنبه نتیجه کنکور اومد که من و یکی از دوستام یه جا قبول شدیم بعلاوه خاله دختر خودم اونم بالاخره قبول شد....
اما روز جالبی نبود اخه یکی از دوستام خیلی خیلی خونده بود همونی که هفتم تولدش بود ولی متناسفانه قبول نشد حیف شد خیلی حیف....
خلاصه کلی ناراحت شدیم....
نیمه شب مست میگذشتم از در ویرانه ایی تا که چشمم خیره شد بر سر چراغ خانه ایی نرم نرمک پیش رفتم تا کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی ویرانه ایی پدری پیر و فلج افتاده اندر گوشه ایی مادری مات و مبهوت همچو پروانه ایی پسری از سوز سرما میزند دندان به لب دختری مشغول عیش خویش با بیگانه ایی از ان پس سوگند خوردم تا که مست، نروم سوی ویرانه ایی تا نبینم دختری عصمت فروشد بهر نان خانه ایی
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را ...
شعر او زیبا بود...... شعر من تکرار است..... جرم من تقلید است.... لا اقل حرف دل است.... خوب میدانم که سهراب مرا میبخشد...... آخر او حرف دلش را زد و رفت... حرف من جا مانده است.... پس چنین میگویم: اهل شعرم.... اهل تنهایی و درد.... کاسب دل.... صادراتم شادی..... وارداتم غم و درد.... سردتر از سردی برف..... گاه گاهی یخشان میشکند...... گاه گاهی دلشان میسوزد...... ولی از روی ترحم!!! مردمانش همه دوست..... ولی از روی ریا....... گله از این همه حاشا دارم...... گاه گاهی دلی میسازم..... میفروشم به شما..... تا به آواز صداقت که در آن زندانیست.... دل بی مهر شما تازه شود...... چه خیالی..... پس کلام آخر...... دل من میخواهد،حرف آخر سخن او باشد...... کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.....
اقرا باسم ربك الذي خلق... بخوان! ـ محمد درهراسي و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:بخوان! ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم. صدا پاسخ داد: ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را كه نمي دانست بياموخت......... و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند. ـ هنگامي كه از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق بر خود مي لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت: ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي كنم!
گفتم : بازی بدون گل هم بی جاذبه است. گفت : زندگی بی گل از آن بی جاذبه تر است . گفتم : گل زندگی به چیست ؟ گفت :عمر ما یک میدان مسابقه است . فرصت هایی که ما پیدا می کنیم هر کدام مثل یک پاس است از بی عرضگی ماست اگر نتوانیم گل بزنیم ! گفتم : پس با این حساب ما کلی پاس خراب کرده ایم و نتوانسته ایم گلی بزنیم . حیف از ان همه پاس های قشنگ و فرصت های طلایی ! گفت : درست است هدر دادن عمر بدتر از خراب کردن پاس است . به ما خیلی پاس می دهند ولی ما آبشارزن نیستیم و پاس ها را خراب می کنیم . هدر دادن هر نعمت ، خراب کردن یک پاس است . گفتم : رفتی تو والیبال !... گفت : بازی بازی است دیگر ، چه فرقی می کند ؟ آن جا گل می زنند ، این جا آبشار . عمده خراب کردن پاس هاست که داریم ! گفتم : دنیا واقعا بازیچه است . گفت : ولی زندگی ، بازی نیست !... اگر هم بازی باشد یک بازی جدی است !
پسرک یک شب به آشپزخانه رفت و کاغذی را به مادرش داد . مادر دست هایش را خشک کرد و کاغذ را گرفت و فهرست بلند بالایی را روی آن دید .
|
ABOUT ![]()
التماس از خدا "عزت" است MENU
Home
|